سارینای عزیز بدنیا اومد
سلام عشق خاله
فدات شم کوچولوی خوشگلم
روز 9 آذر ماه سال 1391 ساعت 17:15 عصر چشمای خوشگلتو باز کردی
عزیز دلم تا پام رسید به بیمارستان 5 دقیقه بعدش بدنیا اومدی
به بابا و مادربزرگات گفتم قدمم خیر بود تا رسیدم جوجه کوچولوی خاله بدنیا اومد
معلومه تو هم دوستم داریا نی نی گلی
وقتی رفتم تو اتاق پیش مامانت و تو رو دیدم دلم بدجور لرزید عزیزم
چقدر ناز و خوشگلی عشق خاله
مامان کلی عکس ازت گرفته بعدا برات میذاره
بزرگ شدی قدر مامانو بدونی اگه بدونی چقدر دوستت داره و همش قربون صدقت میره
تو که اولین فرشته کوچولوی
خانواده مایی نامرد کوچولو اشک هممونو چند بار همون روز درآوردی دختر
بابابزرگ که هر بار میبینتت گریه اش میگیره
همون روز اینقدر خسته شدم که نگو از بس ذوق و شوق داشتیم حالیمون نبود شب که اومدیم خونه فهمیدیم چقدر خسته ایم ولی همش به یه بار دیدن روی ماهت از بین رفت
هنوز نتونستم ببوسمت چون همش دور و برت آدمه نمیخوام اونا هم ببوسنت
امروز بردنت اولین واکسنتو بزنن
مامانت سر فرصت همرو برات مینویسه
ناز بشی عزیز دلم
دوستت دارم یه دنیا
از طرف خاله فریده


سارینای عزیز بدنیا اومد
